تبليغاتX
تنها ترین .....


تنها ترین .....

 

زندگی رودخانه ای ست از فنا تا به فنا.
زندگی اصلا پدیده ای منطقی نیست.
منطق ساخته و پرداخته ی ذهن ماست.
زندگی،حیرت در شگفتی هاست؛
پرسه زدن در زیبایی هاست.
زندگی،معامله نیست،
تجارت نیست؛
شهود عاشقانه ی اشیاست.
زندگی،زمانی معنا دارد كه سفری در جاده ی عشق باشد.
زندگی،سفراست.
كسانی كه جایی در گوشه و كنارها اطراق می كنند،زندگی
را می بازند.
انسان باید آواره و پرسه زن باشد،
انسان باید خانه به دوش باشد؛
هر جا كه اُتراق شود، زندگی در آن جا می میرد


شب است
شبي آرام و باران خورده و تاريك
كنار شهر بي‌غم خفته غمگين كلبه‌اي مهجور
فغانهاي سگي ولگرد مي‌آيد به گوش از دور
به كرداري كه گويي مي‌شود نزديك
درون كومه‌اي كز سقف پيرش مي‌تراود گاه و بيگه قطره‌هايي زرد
زني با كودكش خوابيده در آرامشي دلخواه
دود بر چهره‌ي او گاه لبخندي
كه گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي
نشسته شوهرش بيدار، مي‌گويد به خود در ساكت پر درد
گذشت امروز، فردا را چه بايد كرد ؟

كنار دخمه‌ي غمگين
سگي با استخواني خشك سرگرم است
دو عابر در سكوت كوچه مي‌گويند و مي‌خندند
دل و سرشان به مي، يا گرمي انگيزي دگر گرم است

شب است
شبي بيرحم و روح آسوده، اما با سحر نزديك
نمي‌گريد دگر در دخمه سقف پير
و ليكن چون شكست استخواني خشك
به دندان سگي بيمار و از جان سير
زني در خواب مي گريد
نشسته شوهرش بيدار
خيالش خسته، چشمش تار

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 0:24 توسط نیکی| |

 

اي دل چه انديشيده اي در عذر آن تقصير ها                  زان سوي او چندان وفا زين سوي تو چندين جفا
 

دلم خيلي واسه خودم تنگ شده....
نمي دونم تو کدوم کوچه گمش کردم....
آخرين بار توي يه کوچه با ديوارهاي قديمي با اصالت و فرهنگ با هم بوديم....
من بودم و خودم....
مست از نسيم عشق به باهم بودن فکر مي کرديم....
هر دري رو واسه پيدا کردن دلبر مي زديم...
گاهي من خسته مي شدم و گاهي اون....
اما گاهي من به اون دلداري مي دادم و گاهي اون به من...
نجوا کردن رو دوست داشتيم.....
مي گفتيم و مي گفتيم.... از عشق ... دل .... بودن.... و ماندن....
گاهي تنها نسيمي که گلبرگي رو نوازش کرده بود افکار آتشين مارو خنک مي کرد...
راه عاشق بودن رو بلد بوديم....
مي دونستيم عشق چند بخشه....
بخش اول... معرفت.... بخش دوم جنون... و بخش  آخر فنا....
ولي يهو هوا سرد شد...
تاريک شد...
کوچه گم شد....
شعله ها خاموش شد و من گم شدم....
و از اون روز ديگه کسي منو نديد..
نفهميد...
و نخواست..
حالا من گم شدم

و تو تاريکي گم شدن

تنها آوازه خواني تنهام....

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 1:0 توسط نیکی| |

شعر زیبای "سيب" از حمید مصدق:

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 
جوابی به شعر "سيب" که منسوب به فروغ فرخ زاد هست:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...

 
و سروده ی آقاي جواد نوروزي در ادامه ی این نظیره نویسی:

 

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت ... !

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 0:54 توسط نیکی| |

 

 

بیا توی چشام نگاه کن که ببینی ، حلقه ی اشک هنوز نشسته
بیا دستامو بگیر که ببینی ، شدن خسته تر از خسته
از اون روزی که تو رفتی ، بغض هنوز تو گلوم نشسته
پس کم کم گوش کن حرفامو ، حرفای من دل شکسته ، دل شکسته

آروم آروم ای خوب من ، از دوری تو دارم می میرم
خوب می دونی تو عزیزم ، تا دنیا دنیاست پیش تو گیرم

من دیوونتم ، خوب می دونی ، عشقو داری توی چشام می خونی
دلم می گه که این دفعه ، اگه بیای همیشه پیشم می مونی
رنگ چشات ، بوی موهات ، صدای قشنگ خنده هات
این رویا نیست ، حقیقته ، دلم می خواد خودت بگی با اون صدات

دوست دارم عزیز مهربونم ، بگو دوستم داری تا منم بدونم
نکنه بری تنها بمونم ، بذار آروم شم ، بگو که می مونم
تو رویاهام می گم عزیز جونم ، عاشقمی شاید من نمی دونم
نکنه بری تنها بمونم ، بگو دوستم داری تا منم بدونم

بیا توی چشام نگاه کن که ببینی ، حلقه ی اشک که هنوز نشسته
بیا دستامو بگیر که ببینی ، شدن خسته تر از خسته
از اون روزی که تو رفتی ، بغض هنوز تو گلوم نشسته
پس کم کم گوش کن حرفامو ، حرفای من دل شکسته ، دل شکسته

آروم آروم ای خوب من ، از دوری تو دارم می میرم
خوب می دونی تو عزیزم ، تا دنیا دنیاست پیش تو گیرم

من دیوونتم ، خوب می دونی ، عشقو داری توی چشام می خونی
دلم می گه که این دفعه ، اگه بیای همیشه پیشم می مونی
رنگ چشات ، بوی موهات ، صدای قشنگ خنده هات
این رویا نیست ، حقیقته ، دلم می خواد خودت بگی با اون صدات

دوست دارم عزیز مهربونم ، بگو دوستم داری تا منم بدونم
نکنه بری تنها بمونم ، بذار آروم شم ، بگو که می مونم
تو رویاهام می گم عزیز جونم ، عاشقمی شاید من نمی دونم
نکنه بری تنها بمونم ، بگو دوستم داری تا منم بدونم

دوست دارم عزیز مهربونم ، بگو دوستم داری تا منم بدونم
نکنه بری تنها بمونم ، بذار آروم شم ، بگو که می مونم
تو رویاهام می گم عزیز جونم ، عاشقمی شاید من نمی دونم
نکنه بری تنها بمونم ، بگو دوستم داری تا........................................... ۱۳ /۱۲/۸۹


خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري

 

لحظه هاي كاغذي را، روز و شب تكرار كردن

خاطرات بايگاني، زندگيهاي اداري

 

آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري

 

با نگاهي سرشكسته، چشمهاي پينه بسته

خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

 

صندلي هاي خميده، ميزهاي صف كشيده

خنده هاي لب پريده، گريه‌هاي اختياري

 

عصر جدول هاي خالي، پاركهاي اين حوالي

پرسه هاي بي خيالي، نيمكتهاي خماري

 

رونوشت روزها را، روي هم سنجاق كردم:

شنبه هاي بي پناهي، جمعه هاي بي قراري

 

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها

خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

 

روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث

در ستون تسليتها، نامي از من يادگاري

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 15:26 توسط نیکی| |

 

هرچند كه يك‌روز خوش از عمر نديديم

هر روز دگر حسرت آن روز كشيديم

 

تنها نه ز سستي هنري سرنزد از ما

در بي‌هنري نيز به جايي نرسيديم


آزادي ما دام گرفتاري ما بود

از بهر قفس بود گر از بند پريديم


پيري به رخ ما خط از آن روي كشيده‌ست

تا خواني از اين خط كه ز دنيا چه كشيديم


صبح دگري خواست شب نيستي ما

دردا كه پس از مرگ هم آرام نديديم


تنها نه بريديم از دوستي خلق

كز دوستي خويش هم اميد بريديم

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 0:10 توسط نیکی| |

 

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاري که مي رسد از راه؟

ِيا نيازي که رنگ مي گيرد

در تن شاخه هاي خشک و سياه

 

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با نسيمي که مي تراود از آن

بوي عشق کبوتر وحشي

نفس عطرهاي سرگردان

 

لب من از ترانه مي سوزد

سينه ام عاشقانه مي سوزد

پوستم مي شکافد از هيجان

پيکرم از جوانه مي سوزد

 

هر زمان موج مي زنم در خويش

مي روم، مي روم به جائي دور

بوتهء گر گرفتهء خورشيد

سر راهم نشسته در تب نور

 

من ز شرم شکوفه لبريزم

يار من کيست ، اي بهار سپيد؟

گر نبوسد در اين بهار مرا

يار من نيست، اي بهار سپيد

 

دشت بي تاب شبنم آلوده

چه کسي را بخويش مي خواند؟

سبزه ها، لحظه اي خموش، خموش

آنکه يار منست مي داند!

 

آسمان مي دود ز خويش برون

ديگر او در جهان نمي گنجد

آه، گوئي که اينهمه «آبي»

در دل آسمان نمي گنجد

 

در بهار او ز ياد خواهد برد

سردي و ظلمت زمستان را

مي نهد روي گيسوانم باز

تاج گلپونه هاي سوزان را

 

اي بهار، اي بهار افسونگر

من سراپا خيال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خويش

شعر و فرياد و آرزو شده ام

 

مي خزم همچو مار تبداري

بر علفهاي خيس تازهء سرد

آه با اين خروش و اين طغيان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 1:6 توسط نیکی| |

وداع

 

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

مي برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 

ناله مي لرزد، مي رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم، خنده بلب، خونين دل

مي روم، از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 0:41 توسط نیکی| |

عشق سرمایه یی ست که

باید روی آن دقیق کار کرد.

آن را درست مصرف نمود

و خوب نتیجه گرفت.


 

برای عاشق شدن

یک انگیزه ی کوچک کافی ست.

برای نفرت پیدا کردن

اما به هزار انگیزه نیاز داریم.


مجنون حق داشت

آنهمه سر سپردگی و مشقت را به جان بخرد.

اما اسم لیلی نشان نمی دهد که

او حق داشته کارهایی مشابه کند.


ترس از مرگ و علاقه شدید به زندگی.

هر دو توسط عشق مدیریت می شوند

نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 22:10 توسط نیکی| |

هیچ گاه فردا از دیروز عبرت نمی گیرد.

اگر امروز یادش نیاید.

      

کسی که توی حال است

فردا را بی خیال است

دیروز هم برایش وبال است

   

دیروز. جنسی ست که دست دوم شده

امروز. جنسی ست که آکبند است

فردا. جنسی ست که هنوز به بازار نیامده

  

عشق دختری دارد که

نامش محبت است

و پسری که اسمش انگیزه است.

نوه هایی دارد که نامشان وصل است

و آرامش و امید.

  

فرهاد به جای اینهمه کندن کوه

اگر دل از دنیا می کند

حتما به عشقی حقیقی و ابدی می رسید.

  

عاشق ها زیرک ترین مردم جهانند

زیرا عشق تنها ماسکی ست که

می توان پشت آن رفت

و همه را وادار به احترام گذاشتن کرد.

به نظر مردم انسان عاشق

هدفمندترین موجود روی زمین است.

                                                 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 18:39 توسط نیکی| |

چرخ روزگار می چرخد و ما نیز به دنبال آن می گردیم .

و گوش می کنیم به صدایی که پیامی برایمان آورد ، گاه صدا برایمان خوش است و گاه نه .

آن زمانی که دنیا به کام ماست با لحن خوش آهنگش مستانه می رقصیم غافل از اینکه این صدا پایان

می پذیرد و شاید دنیا لحنی دیگر بنوازد که ما را خوش نیاید . آن وقت چه کنیم ؟

غصه بخوریم ؟ یا گریه کنیم ؟

نه این سر و صدای کائنات برای این نیست که لحظه ای ما را خوش نگه دارد و لحظه ای دیگر غمگین .

این نوای خوش گاهی به نظر ما لحن غمگینی به خود می گیرد .

از اول تا آخر تاریخ همین بوده و هست و خواهد بود !


و این خود ما هستیم که نوازندگان این سمفونی بزرگ هستیم .

گاه خوش می نوازیم و گاه از نابلدی خود نمی توانیم خوب بنوازیم .

آن روزها که صوت خوش را میشنویم نباید مغرور شویم چون چنین لحظاتی به سرعت از دست

می روند .

و آن زمان که شاید خودآگاه یا ناخودآگاه صوت غم بر لحظات و دقایق زندگی ما طنین افکن می شود به

 یاد داشته باشیم که این لحظات می گذرد و تنها چیزی که می ماند این است که ما چقدر یاد گرفتیم که

 به سوی هدف حرکت کنیم .

تمام سختی ها و مشکلات راه شاید با دیدن آینده و فرجام کار برای ما شیرین شود ولی شرط مهم این

 است که ما چه فرجامی برای خود برگزیده ایم ؟!

صفحه تکرار پذیر زندگی در تمامی دوره ها روزهای شادی و درد و رنج را توامان در خود جای داده است .

پس آیا درست است که انتظار داشته باشیم همیشه راحت زندگی کنیم ؟

                                     سخت ترین درسها ، درس زندگی است شاید

نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 0:46 توسط نیکی| |

Love is…

Forgiving even though it's hard

To forget

Holding hands and never wanting

To let go

Hoping that tomorrow will be as

Wonderful as today

Sharing secrets

And whispers

And star-spangled nights

And most importantly

Love is…

Knowing that you'll never

Be lonely

Again

Edith Schaffer Lederberg

 

عشق...

بخشیدن است هنگامی که فراموش کردن سخت می نماید؛

دستگیری است و رها نکردن

امیدوار که فردا چون امروز پرشکوه خواهد بود؛

بازگویی رازها و نجواها

و لذت بردن از شبهای غرق در ستاره

و از همه مهم تر،

عشق...

آن است که بدانی که دیگر تنها نخواهی ماند.

ادیث شافر لدربرگ


نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 23:36 توسط نیکی| |

من مثل قطره ای می مانم که وقتی به زمین می خورد می خواهد دوباره بالا برود تا

برای عشقش فرود بیاید. می دانی درخشش این قطره در چشمان تو پیدا می شود

پس باز کن چشمان آهویی ات را که این دل منتظر است.


                                  عشق گاهی زندگی ساز است گاهی زندگی سوز

نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 11:14 توسط نیکی| |

آغاز جدايي ما همان نگاه اول بود

همان زمان كه در نگاه يكديگر مي خوانديم

كه مبادا روزي ديگر اين چنين

در كنار هم نباشيم

كه مبادا در آينده اي نه چندان دور حسرت داشتن

يك ثانيه از حال را بخوريم

آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه فهميديم بزرگ شده ايم

و آن لحظه آرزو كرديم

كه كاش كوچك مي مانديم

آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه زندگي را فهميديم

كه فهميديم اين قدر هم ساده نيست

و آرزو كرديم كه كاش به دنيا نيامده بوديم

آغاز جداي ما همان لحظه بود

كه فهميديم چيزي شبيه عشق در وجودمان است

و فهميديم كه عشق جدايي مي آفريند

آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه دنيا آنقدر برايمان كوچك شد

كه فهميديم جز ما كسي در آن نيست

آغاز جدايي ما همان روز بود

و امروز كه ما با خاطرات آن روزها زنده ايم

با خود مي گوييم

كاش آن روزها نبود

كاش نبود

كه آغاز جدايي ما همان روزها بود

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 18:47 توسط نیکی| |

 

آسمان تنگ غروب،تنگ طلوع......

سرخی اش رنگ شروع

به جدل می خیزند.....ماه و خورشید به هم می ریزند

             

کلبه ای بی سکنه...بی نجوا....بی سامان....زورقی چوبی،روی آبی آرام می لغزد

برکه ای در پی رود...

جوجه ای منتظر است......

مادرش در پی آذوغه ی آرامش وار.....

فاخته ای روی درخت می خواند،

باخته ای شرط قمار می بندد

                                           

و زمان

این چروکینه ی پیر...این خرامان دراز

برگی از شاخه چکاند....

برگی از شاخه چکید

همچو اشکی از دو چشم

همچو بارانی ز ابر

همچو آتش ز آفتاب

همچو خونی سخت در سخت،فغان

همچو فریاد از گلو،شمشیر از نیام..........

راستی......

جوجه ای منتظر است

مادری در پی آذوغه ی گنجشکش مرد......باخته ای شرط را برد

خندید...برگی از شاخه چکید

فاخته ای از غم باخته ای می خواند

و زمان،

این چروکینه ی پیر.....کینه ی دیر....این خرامان دراز

                                                                  

باخته ای شرط قمار می بندد

جوجه ای منتظر است..........


خوب اینم از آخرین آپ سال ۸۸

پیشا پیش عیدتون مبارک

امیدوارم سال خوبی داشته باشین

تا ۸۹ بای بای

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 12:45 توسط نیکی| |

 

خسته ام از تمام لحظاتی که مرا عمر داد،لحظه هایی که ساعت شد،ساعاتی که ماه شد،

ماه هایی که سال.

قسم به اولین گریه ی حضورم در تاریکی بودن،من خسته ام.

قسم به اولین نوشیدنم برای ماندن با نام زنده،من خسته ام.

قسم به اولین گام هایی که برای دویدن به سوی سرنوشت برداشتم،من خسته ام.

قسم به کوچکی،شیرن زبانی،قسم به خط خوردگی،خط خطی،نقاشی های شاد کودکی،

شادی های بی دغدغه،من خسته ام سوگند به صبر بر خستگی.

سوگند به،

به الف اول حرفی که از حروف حیات آموختم،

به اول دفتری که آب را روی سطرهای آن جاری کردم،

به اول کتابی که ورقهایش را با سر انگشتانم نشانه دار کردم،

سوگند به،هفت سالگی،هفت آسمان،خسته ام،خسته.

قسم به خسته ی در راه ماند.

قسم به نوشدن،نوجوانی،جوان بودن تازه پیدا شده،احساسی که اولین بار در من هویدا شده،

احساسی که امید را بال پرستوی خیال می کرد،رویا را بر لوح زندگی حک می کرد،من خسته ام،خسته

قسم به آغاز،قسم به جوانی،قسم به پایان بی آغاز،قسم به خامی اش که مرا غافل از حضورش

می کند،خامی که زود سیقل یابد،جلا یابد،میانه شود،میان ساله شود،من خسته ام،خسته.

خسته ام از تمام لحظاتی که بیدرنگ با نام زندگی طی کردم،خسته ام از جان خسته ای که دیگر

توان نوازش ساز را ندارد از این اصرار ها که پی اصرار می آیند و اصرار می کنند که جوانی،

می توانی ساز را بدست گیر،ترانه خود سروده می شوند هم،من خسته ام،خسته ی،خسته.

قسم به خسته در راه مانده،راه بی راهه گشته.

خسته ام،نه از شکست بازی های کودکی،نه از ترس های بچگی،خسته ام،نه از کوچ بی بازگشت،

قسم به امیدها،نه از لوح های شکسته،قسم به رویا ها.

خسته ام،نه از حوادثی که تقدیر شدند،نه از روزگاری که با شعله ی قسمت عمر را می سوزاند تا پیر کند

قسم به جوان پیر شده،من خسته ام،خسته.

این خستگی از برای روح خسته ام است.روحی که از من،آبله دار شلاق های گناه شده،روحی که با

سوال های کم جواب،جوابهای کم معنا،معنا های کم درک،سر گشته شده.

روحی خسته،خسته از دور ماندن از تو الله من،به ستوه آورده این جان را از التهاب تنهایی،سوگند به

روحی که از آن است و از آن نیست غیر آن نیست.عین آن نیست.من خسته ام،خسته،خسته ی خسته

        معبودا باز گیر این روح خسته از جدا ماندن از خویشتن خویش را که من خسته ام،خسته

نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 13:20 توسط نیکی| |

چرا قم زیباست!!!؟!؟

نه اشتباه شد عذر خطا

شاید این باشد:

چرا غم زیباست؟!!

می گویم راستی،چون از راست می آید و راست می گوید؟!

وقتی می گویی راستی،باید تمام شرافتت را پای شب ریزی.............

مبادا دهانت بوی مسموم دروغ را بشنود!!!!!!!!......

حال بگو،راست بگو

چرا غم زیباست؟

مگر نقش غم را می توان کشید؟

اما

مگر این فقط چشم است که زیبا می شناسد؟

نقش غم بر دل کشیدم

شنیدم گفتند:

خریداریم!زیباست........

من نفهمیدم چه می گویند!

می گویند غم زیباست یا دل؟

کدام؟با هم؟!!

راستی

دیده ای پرنده را همیشه خندان میکشند؟

قار قار

صدای قار می آید دلی غمدار می آید!

تنی دلخسته و تبدار

به پای دار می آید!

قار قار

دیدی زنای پای دار قالی رو؟

می شینن پای دار و هر نقشی می خوان می زنن........

تهشم یک نقش قشنگ پای داره!!

یک نقش؟یک دار؟یک بازی؟

یه سوال:یه دار فقط یه نقش داره؟

قار قار

اما قبول داری یه چیزو؟دار داریم تا دار!!....

یکی قالی و دار می زنه!یکی اون یکی رو!یکی دیگه خودشو...........

یکی هم دلشو!

راستی شده تا حالا دلتو دار بزنی؟

قار قار

راستی چرا جونی که خداوند داده رو دیگران می گیرن؟مگه مال او ناس؟

دار دار

قار قار

من آخرش هم نفهمیدم این بابا خریدار چیه؟غمه یا دله؟!!

راستی

چند وقت پیش یه جا یه شعر دیدم که یه تیکش این بود:

که تا با توست دل هامان به غم زیباست دل دیگر

دار دار

...........

...

نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 21:13 توسط نیکی| |

خسته شدم از شنیدن واژه خستگی،خسته شدم از شنیدن این واژه همیشگی

زمانی را به نوشتن از  تنهایی گذراندم اما حالا می فهمم که این تنهایی خستگی ناشی از

تحمل نگاههای حقارت آمیز افرادی بود که چنان ادعای صمیمیت می کردند که من،

من مسموم این تلقین باطل شد.

کاش به جای حضور در جمع دوستان صمیمی صفت نما غرق در تنهایی بی انتهای یگانه خویش میشدم

که این تنهایی رنگ و بوی آزادی داشت،آزادی به ازای اسارت در تنهایی

تنهایی که می کشاند مرا بسوی تکلم سکوت.

و چه زیبا کلامیست واژه های بی صدا بی تکان لب و چه زیباتر گوشی که می شنود این نوای

بی اصوات را و چه.........

وای خدایا چرا من چنین می نویسم از این عالم!

مگر قلم جز به سیاهی رنگی ندارد،مگر............

مگر من آنم که دلش سیاه زخم برداشته یا آنکه شده سیاهی رنگ تماشای دیدگان او؟!

مرگ بر این مگرهای بی اگر که گر اگری داشت بسوی گرمی کلام دگر نمی شد

همچنین سیاه برگه های گرد و خاک گرفته دلم.

 

از "سین" سلطه سالیان سالهای سرما زده

از "چ" چنین و چنان های بی چاره

از"ف"فریاد فلسفه های فرومایه

از"ر"روضه های در روزگار مانده

از"میم"مرضهای مغرضانه مردانه

از"لام"لام تا کام های در گلو مانده

از"سین و شین"سستی شهوتهای سرد شعور جود برده

از"ز و ذال و ضاد"زن های لذیذ مرض به جان افتاده

از"پ"پستی پری صفتان در خیال پژمرده

از"نون"مردان نان با نمک خورده

از"کاف و گاف"کلمات گرفته ، نیمه شبهای تا خورده می رسم به.............

می رسم به

"ت"تنهایی های تکان دهنده تا کنون تاریخ به جا مانده

من چنین می رسم به خلوت یگانه تنهایی های شبانه ام

از خیل جمعیت سردر گریبان هم فرو برده

فراز فرود فریادهای فرومایگان،فراری ام می دهد از فرود گفته هایشان بر فطرت فنا ناشده ام

اما چه کنم که سم مسمومیت سردرگمی سازه های ساختمان سست سیرتم را در هجوم سیلاب

سرازیر شدهاز سوی سواران سلطه جوی سیه روزی ، سلاخی نمود

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 19:22 توسط نیکی| |

کاش بـودی تـا دلم تنها نبود،    کاش بودی تا فقط باور کنی،   

 بی تو هرگز زندگی زیبا نبود  تـا اسیـر غصـه ی فـردا نبود


آدما برای شکست برنامه ریزی نمی کنن بلکه توی برنامه ریزی هاشون شکست می خورن


سنگ هایی که من از یاد تو بر سینه زدم

خانه ای میشد اگر خانه بنا میکردم.......


                                                             

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 19:58 توسط نیکی| |

اگر بايد بمانم

مي خواهم فقط هماني باشم كه تو مي خواهي

در غير اين صورت خواهم رفت

اما مي دانم

در هر گامي كه بردارم تو را خواهم ديد

و من....آه هميشه عاشقت خواهم بود

عزيز دلم

تو بهترين و بدترين خاطراه هاي مرا با خود

داري

خاطراتي كه هميشه با من است

به اميد ديدار

پشت سرم اشكي نريز

هر دو مي دانيم من آني نيستم كه تو نياز داري

اما.........اما هميشه عاشقت خواهم بود

اميدوارم

زندگي با تو مهربان باشد

و به همه خواسته هايت برسي

آرزو مي كنم خوشبخت و شاد باشي

و عاشق.........

و من......من هميشه عاشقت خواهم بود

و دوستت خواهم داشت

عزيزم دوستت دارم

براي هميشه                  

                         

نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 12:40 توسط نیکی| |

كسي رويا ها را دزديده

كسي كه مرا به روز دگري مي برد

د و ئل شخصيت ها

مثل حقيقتي كش آمده است

آنها مرا صدا مي زنند

مرا صدا مي زنند

آنها مرا صدا مي زنند

وقتي سايه هاي گذشت هنوز پا بر جا هستند

و صدا هاي تقليدي در سرسرا مي پيچد

بايد براي دعا به جايي پناه برد

جايي كه كسي نگويد فقط مال من است

آنها مرا صدا مي زنند

مرا صدا مي زنند

آنها مرا صدا مي زنند

مرا صدا مي زنند        

                             .....

نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 20:11 توسط نیکی| |

فهمیدم ام که برد با من نیست

گاهی احساس شکست مرا در بر می گیرد

می خواهم از درون دوباره شروع کنم

اما ذهنم به من می خندد

و به من می گوید چرا محکوم و سرزنش شده ام

این چیزی نبود که می خواستیم

من هرگز کسی نبودم

و این درون مرا به آتش می کشد

من همانی هستم که راه خودم را انتخاب کرده ام

من همانی هستم که دوام نیاوردم

احساس می کنم که با انبوهی از درد زندگی می کنم

گویی خشم مرا عوض کرده است

گاهی حتی عاجزم از اینکه بگویم

چیزی بدهید تا به من کمک کند

برای همین همیشه محتاجم

کاش این نفرین رهایم کند

به من بگو چرا چنین حال و روزی دارم

خیانت.خیانت

هر چه دیدم همین بود

می خواهم بکوشم

بکوشم عمرم را

وقتم را

زندگی ام را که هدر داده ام باز پس بگیرم

                                             ولی باز عاشقت می مانم

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 19:23 توسط نیکی| |

می خواهم همه عمرم

عاشق تو باشم

وه که چه درخشان

شده امشب مهتاب

قلبت را کنار من بگذار

دلت را به من بسپار

زندگی رویایی است که ما می پنداریم

برای گرفتن باد با ماه مسابقه بده

و تا انتهای شب بر رخش شب بتاز

می خواهم همه عمرم عاشق تو باشم

این همه کاری است که در عمرم انجام

داده ام

قهرمانان می آیند و می روند

دوباره طلوع می کنند. سر آخر برنده

آنها هستند

در عمق وجودت احساس غرور نداری

در رنج و لذتمان

به دنیا ها سفر میکنیم

دستم را بگیر با من باش

می خواهم همه عمرم عاشق تو باشم

نمی خواهم شاهد چیزی دیگری باشم

اگر همه عمرم را با تو سپری کنم

اگر چه می دانیم دوباره اینجا

نخواهیم بود

وقتی عشق باشد زندگی آغاز می شود

روز و شب را نجات بده

 عشق را برهان و با من باش

عشق ارزش هر چیزی را دارد

می خواهم همه عمرم عاشق تو باشم

                                                             و....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 21:53 توسط نیکی| |

هر شب در رویاهایم می بینم و حس می کنم

و در می یابم چقدر دور از منی

فاصله میان ما غوغا می کند

و تو در سفری

دور یا نزدیک هر جا که باشی

باورم این است.قلبم آبی است

بار دیگر در را بگشا

و در قلب من آرام گیر

قلبم ادامه خواهد داد

عشق دوباره به ما رو خواهد کرد

اگر چه پایان عمر ما باشد

و تا یکی شدن ما باقی خواهد ماند

آن زمان که دوستت داشتم نیز عشق بود

روزگار خوش عمر من بود

در زندگی من همیشه خواهی بود

دور یا نزدیک هر جا که باشی

باورم این است که قلبم آنجاست

عشقی است که از میان نخواهد رفت

تو اینجایی.پس ترسی ندارم

و می دانم قلبم ادامه خواهد داد

تا ابد این گونه خواهیم بود

تو در قلب من آرام می گیری

و قلب من ادامه خواهد داد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 18:53 توسط نیکی| |

در چشمانم خیره شو

خواهی دید برایم چه هستی

در قلبت و روحت جستجو کن

هر گاه مرا انجا یافتی جستجو را بس کن

به من نگو برایت اهمیتی ندارد

نمی توانی از خود گذشتنم را

بی ارزش بخوانی

چون می دانی حقیقت دارد

هر کاری که میکنم به خاطر توست

به قلبت بنگر

خواهی دید چیزی برای مخفی شدن و

پنهان کردن نداری

مرا دریاب که من زندگی ام را به دست

گرفته

تا همه را به پات قربانی کنم

به من نگو که این حتی ارزش مبارزه

کردن هم ندارد

هیچ چیز دیگری نمی خواهم

و می دانی که حقیقت دارد

هر کاری که می کنم به خاطر توست

هیچ عشقی برابر با عشق تو نیست

و هیچ کس عشقی این چنین به من

نخواهد بخشید

هیچ جایی نیست مگر انکه تو انجا باشی

هر زمان و هر کجا

آه که نمی توانی بگویی اهمیتی ندارد

هیچ چیز دیگری نمی خواهم

برای تو خواهم جنگید

بر لبه تیغ خواهم رفت و آری برایت

خواهم مرد

می دانی که حقیقت دارد

هر کاری برایت می کن

                                                                                        


نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 12:21 توسط نیکی| |

زمان در زندگي من به اهستگي سپري مي شود

 

         ديگر از سردرگمي هراسي ندارم

 

        به جست و جوي روح تو بر امده ام

 

             تنها بودن قدرتي مي خواهد

 

             قدرتي ناشناخته ولي محرك

 

            به گمانم راه خودم را يافته ام

 

            هر چه سر راست تر ساده تر

 

      خوشبختي يعني كاش امشب اينجا باشي

 

             و شادماني يعني كنارم باشي

 

         عشق وجودم را تسخير كرده است

 

             اگر چه زندگي دشوار است

 

                    اما هراسي ندارم

                                              

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 23:22 توسط نیکی| |

اه كه زندگي ام هر روز در حال تغيير است

هر جوري كه شده

و اه رويا هايم........هيچ گاه به دوروستي نديدمشان

هيچگاه

مي دانم چنين حسي را پيشتر ها هم داشته ام.اما

ديگر بار احساسش مي كنم

چون اين بار از سوي توست

من اغوش مي گشايم و مي بينم كسي در من طلوع

مي كند

راهي تازه براي بودن

اه...

كاش براي حس كردن چيز بيشتري بود

امكاني براي حس كردن رويا

و كاش همه اينها به حقيقت مي پيوست،حيف كه

امكانش نيست

چنين چيزي غير ممكن است

و حالا بي پرده مي گويم،قلبم را تسخير كرده اي

ان را نشكن

من از درك تو عاجزم

افكار زيبايت مهربان اند و دست نيافتني

همه چيز من تو هستي

اه زندگي من

هر جوري كه شده

و اه رويا هايم...هيچ گاه به درستي نديدمشان

تو هم يك رويايي

روياي زيباي من....

                                   

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 19:28 توسط نیکی| |

زندگی راباور کن  همانگونه که هست با همه ی دردها و غمهایش با همه ی شادیها و رنجهایش با همه

 سختیها و غصه هایش  با همه دلفریبیهایش با همه شکستها و پیروزیهایش  و با همه خاطرات

 تلخ و شیرنش  و  زندگی را دوست بدار و  به آن ارزش بده .در تمام مراحل زندگی امیدوار

 باش  و هر روز را با امید و ایمان به خداوند    و  فردایی بهتر به شب برسان. اینگونه باش تا زندگی

 برایت سهل تر و زیبا تر شود. یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند.

                                                                                                         

نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 15:43 توسط نیکی| |

یاد پر مهر نگاه تو در ان روز نخست                 نرود از دل من ، تا نرود از تن جان

چو شدم شیفته ی روی تو ،از شرم مرا           بر لب اوردن ان شیفتگی بود گرا

 

                                                                              

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 23:2 توسط نیکی| |

عشق شوري در نهاد ما نهاد         جان  ما  در بوته  سودا  نهاد

گفت و گويي در زبان ما فكند        جست و جويي در درون ما نهاد

                                                                                     

                                                                                   

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 19:50 توسط نیکی| |

عشق در زيبا ترين قالب خود مظهري از ادامه حيات  زندگي و صلح بر روي زمين است.


 بدون عشق نه هستي است و نه زندگي و همه چيز در برهوت پايان مي گيرد

.
عشق در طي تاريخ زندگي بشري هرگز دوره و زمان خاصي نداشته و تا ابديت نيز  چنين


  خواهد بود

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 19:36 توسط نیکی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ